تبليغاتX
نگار
مامان نگار

امروز فراموش كردم سوپ نگار رو تحويل مامان بزرگش بدم و با خودم آوردم سر كار ...

ديروزسوار تاكسي شدم و بعد از طي يه مسافتي فهميدم كلن كيفم رو نياوردم ...

پريروز يادم رفت براي نگار لباس راحتي بيارم كه تو خونه مامان بزرگ تنش كنه ....

و ...

مشغله ذهنيم خيلي زياده، خيلي به هم ريخته‌ام... اما با نگار كه هستم دنيا يه رنگ ديگه است، ميشم يه بچه ۳- ۴ ساله كه داره با يه بچه ۱۰ ماهه بازي مي‌كنه، گاهي با هم موش ميشيم، اون ميره زير ميز من پيداش مي‌كنم  .. گاهي دنبال بازي مي‌كنيم، چشماشو شيطون ميكنه و از دستم فرار ميكنه ... دنبالم مياد تو آشپزخونه و نمي‌گذاره كاراي هميشگي خونه رو با يكنواختي و كسالت انجام بدم ... خودش رو تو آيينه روي گاز پيدا ميكنه و كلي خوشحال ميشه و بازي ميكنه، پاي منو ميگيره و بلند ميشه و دلش مي‌خواد موقع ظرف شستن، اونم دستي به آب بزنه ...

وقتي مي خندم، اون هم الكي‌ميخنده و هر چي صداي خنده من بالاتر ميره ريتم خند‌ه اون تند تر ميشه تا جايي كه خنده الكي تبديل به خنده واقعي ميشه ...

+ نوشته شده در  88/07/29ساعت 13:34  توسط نگار  | 

مامان نگار-

هميشه وقتي يه بچه‌ شيطون به خواب مي‌رفت توي دلم به جاي مادرش يه آخيش! مي‌گفتم . وقتي تو اماكن عمومي مثل رستوران و ... پدر و مادري با بچه‌شون گرفتار بودن و هر لحظه بچه يه خواسته جديد داشت و تو بدترين موقعيت يا لباسشو كثيف مي‌كرد يا بايد دستشويي مي‌بردنش، از ته دلم براي اون پدر و مادر دلسوزي مي‌كردم و دعا مي‌كردم هيچ روزي به چنين بلايي دچار نشم ...

اما حالا مي‌فهمم كه اون مادر دلش براي شيطونيهاي بچه خوابش تنگ ميشه و مي‌دونم كه تنها جايي كه به يه مادر خوش مي‌گذره جاييه كه كوچولوش همراهش باشه حتي اگه هر دقيقه هم يه خواسته بي‌موقع داشته باشه ...

الان دلم براي نگار خيلي تنگ شده سه ساعته نديدمش ....

+ نوشته شده در  88/07/10ساعت 17:28  توسط نگار  | 

مامان نگار

این چند خط  رو می نویسم تا فقط نگار بدونه وقتی تنهاش می گذاشتم و می رفتم سرکار تمام فکرم حتی ذره ذره وجودم پیش اون جا می موند...

از روز اولی که تو رو تنها گذاشتم و دوباره مشغول به کار شدم  دلتنگی های عجیب مادرانه سراغم اومد این حس رفته رفته بیشتر و بیشتر شد تا این روزا که تصویر زیبای خنده تو، "ماما"گفتن شیرینت دلبسته تر و وابسته ترم کرده، تمام راه رو تا روزنامه به اون قطره اشکی که گاه از گوشه چشم زیبای تو موقع خداحافظی هر روزه جاری میشه یا نمیشه و اون بغضی که گاهی برای من اشک میشه و گاهی خشک میشه فکر می کنم و هر روز فکر می کنم که این آخرین خداحافظیه و دیگه تنهات نمی گذارم ...

تموم راه به تو فکر می کنم و تو تحریریه هم گاهی که گوش شنوایی باشه بلند بلند به دنیای شیرینم با تو  برمی گردم ،

نگار مامان! کوچولوی نازنینم این روزا و همه روزای عمرم حتی اگه تو هیچ نیازی به من نداشته باشی بدون که من به تو خیلی وابسته ام این رو هیچ وقت فراموش نکن ... 

+ نوشته شده در  88/07/06ساعت 0:28  توسط نگار  | 

مامان نگار-

چند وقتيه كه كامپيوتر سكته كرده و نتونستم از نگار بنويسم.

خيلي شيرين شده اين جوجه! يه كاراي قشنگي مي‌كنه كه دلم ضعف ميره، احساس مي‌كنم اونقدر بزرگ شده كه مي‌تونه شخصيت مستقل خودش رو نشون بده.

ظاهرا اهل لج و لجبازي نيست اما شديدا روي كاري كه اراده مي‌كنه اصرار داره اونم بدون سر و صدا و البته با خوش اخلاقي.

خيلي مهربونه، بهش ياد دادم كه محبت كنه يعني وقتي نشسته و فرمان محبت كردن ميگيره، دستاش رو باز مي‌كنه و بغلم مي‌كنه و سرش رو خيلي ناز مياره جلو

چهار دست و پا رو شروع كرده اما عقب عقبي ميره، حالا كه مي‌دونه تقلا كردنش براي رسيدن به يه چيزي باعث ميشه ازش دور بشه، دور مي‌زنه و عقبي ميره تا بهش نزديك بشه، بعد برمي‌گرده و مي‌گيرش

خيلي گرماييه و تا كولر رو خاموش مي‌كنيم از خواب مي‌پره.

لغت "نه" رو  ياد گرفته و وقتي كه از چيزي ناراضيه پشت سر هم تكرار ميكنه،مثل وقتي كه من يه ني ني اندازه خودش رو بغل كردم

به آب هم ميگه "با"؛ تا ليوان آب رو ميبينه همش ميگه "با"... تا بهش آب بديم؛ در ضمن عاشق نونه حتي از جلوي نونوايي كه رد مي‌شيم عكس‌العمل نشون ميده ...

عاشق تلفنه و بايد حتما با تلفن حرف بزنه؛ بيچاره مامانم از وقتي كه نگار پيشش مي‌مونه ديگه با تلفن هم نمي‌تونه حرف بزنه، خلاصه اينكه روزانه خيليا بهش زنگ مي‌زنن و با نگار حرف مي‌زنن.

"بابا"، "د د" و "ب ب" كلماتيه كه هدفدار تكرار ميكنه و به جا استفاده مي‌كنه...

+ نوشته شده در  88/06/10ساعت 13:42  توسط نگار  | 

بابای نگار-

بعد از اونکه نگار گفت: "بابا" ، مامان نگار این اتفاق زیبا در زندگی هر بچه ای رو توی وبلاگ نگار نوشت. کامنت یکی از مخاطبان اون مطلب توجهم رو به خودش جلب کرد.

یکی از بازدیدکنندگان وبلاگ نگار، توی کامنتی نوشته بود: " و هیچ کس به روی خود نخواهد آورد که این مادرها هستند که هر روز از بابا می گویند تا بالاخره بعد از 6 ماه بچه شان بگوید بابا. کسی تا به حال مادری را دیده که به بچه اش یاد بده مامان؟ "

این مخاطب خوش ذوق راست گفته بود و مصمم شدم که در مورد این نکته مهم مطلبی رو توی وبلاگ دخترکم بنویسم.

از روزهایی که چشم انتظار اومدن نگار بودیم تا بعد از تولدش و تا به حال، یکی از مهمترین موضوع هایی که همیشه ذهن من رو متوجه خودش کرده، ارزش "مادر" بودنه ...

"مادر" حس خاصی نسبت به فرزندش داره و در مراحل مختلف زندگی فرزندش نقش های مهمی رو ایفا میکنه که شاید به سختی مردها ازپس اون کارا بر بیان ...

از همه مهمتر، از خودگذشتگی مادره. "مادر" از جون خودش مایه میذاره و بیشترین سختی ها رو متحمل میشه تا بهترین پناه برای آسایش و بزرگ شدن کودک باشه؛ حالا اگه مادر، شاغل هم باشه، اونوقته که یک مادر از خودگذشته تمام عیار رو میشه دید.

مامان نگار دقیقا همینطوره. از صبح زود غذاهای نگار رو آماده میکنه، با هم نگار رو خونه مامان بزرگش میرسونیم، از اونجا سر کار میره و این روزا توی گرمای شدید تابستون، عصرا دوباره برمیگرده و نگار رو از خونه مامان بزرگش میگیره و میاره خونه.

وقتی میرسه خونه، هم با نگار بازی میکنه و هم بهش غذا میده و هم غذای خودمون رو آماده میکنه و به اوضاع خونه میرسه تا وقتی که من از سر کار برمیگردم، میزبان خوبی باشه.

به همه این کارا، سایر کارهای جانبی خونه و دغدغه های کاری مامان نگار رو هم که اضافه کنیم، یک مادر ازخودگذشته در مقابلمون نقش می بنده.

همین مامان، هر روز تلاش کرد تا نگار بگه "بابا" و بالاخره هم موفق شد. این یعنی از خودگذشتگی؛ یعنی عشق بدون چشمداشت مادری که بار اصلی زحمتای فرزند رو به دوش میکشه اما برای خودش هیچ توقعی نداره و با ازخودگذشتگی، به جای یاد دادن اسم خودش به کودک، اسم "بابا" رو به کودک یاد میده 

این روزا نحوه تربیت کودک و باید و نبایدهایی که یک پدر باید رعایت کنه، خیلی ذهنمو مشغول کرده. اما به یک اصل مهم خیلی اعتقاد بیش از پیش پیدا کردم و اونم اینکه نحوه رفتار پدر خانواده نسبت به همسرش باید طوری احترام آمیز باشه که کودک هم خودش رو ملزم به احترام بی نهایت به مادرش بدونه ...

دعا میکنم همیشه قدردان زحمات مامان نگار باشم و همیشه براش دعای خیر میکنم ...

+ نوشته شده در  88/05/01ساعت 15:26  توسط نگار  |