اگه خدا بخواد عازم مشهديم و براي اولين بار نگار رو به پابوس امام رضا(ع) ميبريم، ديشب كه داشتم چمدون رو ميبستم همزمان كليپ "آمدم اي شاه نجاتم بده " رو گوش ميدادم و تو حال و هواي پابوسي آقا بودم كه نگار حال و هوام رو عوض كرد... يه دفعه كه به خودم اومدم ديدم كه نگار همه لباسهايي كه تو چمدون گذاشتم رو ريخته بيرون. رو به باباش كردم و با عصبانيت ساختگي گفتم: بابا حامد! كي اين لباسا رو ريخت بيرون؟ گفت: نميدونم. رو به نگار كردم و با همون لحن گفتم كي اين كار رو كرد؟ نگار با شيطنت عجيبي با چشم باباش رو نشون داد و گفت: بابا...(يعني بابا اين كار رو انجام داده) بعد هم هر چي باباش صداش زد جواب نداد و حتي نگاهش نكرد...

خلاصه كه نگار زيرآب بابايي رو زد! اون هم براي اولين بار ![]()
چند روز پيش چند قدم مونده به روزنامه يه دفعه ياد روزاييي افتادم كه نگار وجود نداشت، به خودم اومدم ديدم كه با تولد نگار انگار كه من هم دوباره متولد شدم، يه حس عاشقانه عجيب و بيهمتا نسبت به نگار دارم و جالب اينكه وقتي تو روزنامه اومدم و با يكي از دوستام در ميون گذاشتم ديدم اون هم نسبت به بچهاش همين حس رو داره ... خدا همه بچهها رو براي پدر و مادرشون نگه داره...
امروز فراموش كردم سوپ نگار رو تحويل مامان بزرگش بدم و با خودم آوردم سر كار ...
ديروزسوار تاكسي شدم و بعد از طي يه مسافتي فهميدم كلن كيفم رو نياوردم ...
پريروز يادم رفت براي نگار لباس راحتي بيارم كه تو خونه مامان بزرگ تنش كنه ....
و ...
مشغله ذهنيم خيلي زياده، خيلي به هم ريختهام... اما با نگار كه هستم دنيا يه رنگ ديگه است، ميشم يه بچه ۳- ۴ ساله كه داره با يه بچه ۱۰ ماهه بازي ميكنه، گاهي با هم موش ميشيم، اون ميره زير ميز من پيداش ميكنم .. گاهي دنبال بازي ميكنيم، چشماشو شيطون ميكنه و از دستم فرار ميكنه ... دنبالم مياد تو آشپزخونه و نميگذاره كاراي هميشگي خونه رو با يكنواختي و كسالت انجام بدم ... خودش رو تو آيينه روي گاز پيدا ميكنه و كلي خوشحال ميشه و بازي ميكنه، پاي منو ميگيره و بلند ميشه و دلش ميخواد موقع ظرف شستن، اونم دستي به آب بزنه ...
وقتي مي خندم، اون هم الكيميخنده و هر چي صداي خنده من بالاتر ميره ريتم خنده اون تند تر ميشه تا جايي كه خنده الكي تبديل به خنده واقعي ميشه ...
هميشه وقتي يه بچه شيطون به خواب ميرفت توي دلم به جاي مادرش يه آخيش! ميگفتم . وقتي تو اماكن عمومي مثل رستوران و ... پدر و مادري با بچهشون گرفتار بودن و هر لحظه بچه يه خواسته جديد داشت و تو بدترين موقعيت يا لباسشو كثيف ميكرد يا بايد دستشويي ميبردنش، از ته دلم براي اون پدر و مادر دلسوزي ميكردم و دعا ميكردم هيچ روزي به چنين بلايي دچار نشم ...
اما حالا ميفهمم كه اون مادر دلش براي شيطونيهاي بچه خوابش تنگ ميشه و ميدونم كه تنها جايي كه به يه مادر خوش ميگذره جاييه كه كوچولوش همراهش باشه حتي اگه هر دقيقه هم يه خواسته بيموقع داشته باشه ...
الان دلم براي نگار خيلي تنگ شده سه ساعته نديدمش ....
این چند خط رو می نویسم تا فقط نگار بدونه وقتی تنهاش می گذاشتم و می رفتم سرکار تمام فکرم حتی ذره ذره وجودم پیش اون جا می موند...
از روز اولی که تو رو تنها گذاشتم و دوباره مشغول به کار شدم دلتنگی های عجیب مادرانه سراغم اومد این حس رفته رفته بیشتر و بیشتر شد تا این روزا که تصویر زیبای خنده تو، "ماما"گفتن شیرینت دلبسته تر و وابسته ترم کرده، تمام راه رو تا روزنامه به اون قطره اشکی که گاه از گوشه چشم زیبای تو موقع خداحافظی هر روزه جاری میشه یا نمیشه و اون بغضی که گاهی برای من اشک میشه و گاهی خشک میشه فکر می کنم و هر روز فکر می کنم که این آخرین خداحافظیه و دیگه تنهات نمی گذارم ...
تموم راه به تو فکر می کنم و تو تحریریه هم گاهی که گوش شنوایی باشه بلند بلند به دنیای شیرینم با تو برمی گردم ،
نگار مامان! کوچولوی نازنینم این روزا و همه روزای عمرم حتی اگه تو هیچ نیازی به من نداشته باشی بدون که من به تو خیلی وابسته ام این رو هیچ وقت فراموش نکن ...
مامان نگار-
چند وقتيه كه كامپيوتر سكته كرده و نتونستم از نگار بنويسم.
خيلي شيرين شده اين جوجه! يه كاراي قشنگي ميكنه كه دلم ضعف ميره، احساس ميكنم اونقدر بزرگ شده كه ميتونه شخصيت مستقل خودش رو نشون بده.

ظاهرا اهل لج و لجبازي نيست اما شديدا روي كاري كه اراده ميكنه اصرار داره اونم بدون سر و صدا و البته با خوش اخلاقي.
خيلي مهربونه، بهش ياد دادم كه محبت كنه يعني وقتي نشسته و فرمان محبت كردن ميگيره، دستاش رو باز ميكنه و بغلم ميكنه و سرش رو خيلي ناز مياره جلو
چهار دست و پا رو شروع كرده اما عقب عقبي ميره، حالا كه ميدونه تقلا كردنش براي رسيدن به يه چيزي باعث ميشه ازش دور بشه، دور ميزنه و عقبي ميره تا بهش نزديك بشه، بعد برميگرده و ميگيرش
خيلي گرماييه و تا كولر رو خاموش ميكنيم از خواب ميپره.
لغت "نه" رو ياد گرفته و وقتي كه از چيزي ناراضيه پشت سر هم تكرار ميكنه،مثل وقتي كه من يه ني ني اندازه خودش رو بغل كردم
به آب هم ميگه "با"؛ تا ليوان آب رو ميبينه همش ميگه "با"... تا بهش آب بديم؛ در ضمن عاشق نونه حتي از جلوي نونوايي كه رد ميشيم عكسالعمل نشون ميده ...
عاشق تلفنه و بايد حتما با تلفن حرف بزنه؛ بيچاره مامانم از وقتي كه نگار پيشش ميمونه ديگه با تلفن هم نميتونه حرف بزنه، خلاصه اينكه روزانه خيليا بهش زنگ ميزنن و با نگار حرف ميزنن.
"بابا"، "د د" و "ب ب" كلماتيه كه هدفدار تكرار ميكنه و به جا استفاده ميكنه...